تبلیغات
شکوفه های سفید

شکوفه های سفید
وب لژیون همسفر ندا کوچکی 
پیوندهای روزانه
                                                سلام بر یگانه خالق هستی 

     
                                                                    


  با سلام بر دوستان خوبی که با تمام وجود دوستتان دارم .
دل نوشته از کسی که سفری با عشق شروع کرده و این سفر تا بی‌نهایت ادامه دارد .
در خانواده هشت‌نفری به دنیا آمدم ،با پدری دلسوز و زحمتکش که با عشق برای زندگی تلاش می‌کرد و بسیار عاشق مادرم بود و مادری که همه‌وقتش را صرف خانواده می‌کرد . روزی رسید که باید خانه پدری را ترک می‌کردم و وارد زندگی جدید می‌شدم ،

منبع : وبلاگ نمایندگی میرداماد

ازدواجمان به سبک سنتی انجام شد و بااینکه عاشقانه شروع نشد ولی همدیگر را دوست داشتیم و خیلی زود به هم وابسته شدیم ،زندگی خوبی داشتیم و همسرم یارو همراه و دوستم بود .یک سال و پنج ماه بعد خداوند پسر زیبایی به ما هدیه داد که خیلی آرام و دوست‌داشتنی بود و زندگی‌مان را زیباتر کرد.

همراه زندگی‌ام با تمام وجودش برای زندگی زحمت می‌کشید و از هیچ محبتی برای ما دریغ نمی‌کرد.سه سال و سه ماه بعد خداوند فرشته‌ای زیبا به ما هدیه کرد که چون همسرم آرزوی دختر داشت زندگی‌مان خیلی شادتر شد .شوهرم می‌گفت باید بیشتر کارکنم تا تو و بچه‌ها در رفاه باشید ،کم‌کم شب‌ها دیرتر به خانه می‌آمد و سردردهایش که میگرنی و ارثی بود بیشتر شده بود،بودنش کمرنگ شده بود و بیشتر روزها ناهار را با دوستانش می‌خورد و چون ما با خانواده‌اش در یک‌خانه زندگی می‌کردیم و خانواده‌اش فوق‌العاده گرم و صمیمی بودند ،این رفتارهایش خیلی به چشم می‌آمد و من باید مرتب به خانواده‌اش جواب پس می‌دادم که مگر کجا رفته  خوب سرکار است دیگر...
اما می‌دیدم که عزیزم دیگر مثل سابق نبود که اگر از دستش ناراحت می‌شدم تا از دلم در‌نمی‌آورد ،آرام نمی‌شد .کم‌کم به فرد سرد و حق‌به‌جانبی تبدیل شد و روزبه‌روز بیشتر از ما کناره می‌گرفت ،بعضی وقت‌ها یک هفته بچه‌ها را نمی‌دید ،چون شب‌ها آن‌قدر دیر به خانه می‌آمد که آن‌ها خواب بودند و صبح خواب بود و آن‌ها به مدرسه می‌رفتند و من نمی‌دانستم دلیل این بی‌تفاوتی‌ها چیست تا اینکه یک‌بار که از مسافرت برگشته بود و من لباس‌هایش را از ساکش بیرون می‌آوردم چشمم به چیزی افتاد که دنیا روی سرم خراب شد و علت به تباهی رسیدن‌هایش را فهمیدم .چند روزی را با گریه و اندوه سپری کردم ،از دیگران شنیده بودم که خیلی‌ها به خاطر اعتیاد شوهرشان طلاق گرفته‌اند ،اما من حاضر نبودم چنین کاری انجام بدهم چون زندگی و شوهرم را دوست داشتم .موادی را که پیداکرده بودم نشانش دادم ولی انکار کرد و گفت مال دوستش بوده ولی می‌دانستم دروغ می‌گوید و من روزبه‌روز غمگین‌تر و افسرده‌تر می‌شدم و تبدیل به یک مادر بی‌روح و بی‌حوصله شده بودم ،خیلی با شوهرم حرف می‌زدم ،می‌دانستم قهر کردن او را بیشتر از من دور می‌کند ،به خودم قول دادم با تمام وجودم کمکش کنم ولی نمی‌دانستم که زورم به این ماده افسونگر نمی‌رسد و می‌دیدم که عزیزترین کسم چگونه عذاب می‌کشد و رنگ عوض می‌کند و در این شرایط بسیار سخت خداوند ناز دانه‌ی دیگری به ما هدیه کرد ،وقتی فرزندم را در آغوشش دیدم با تمام وجودم سوختم که دیدم آن چهره‌ی شاداب گذشته به صورتی زرد با چشمانی بی‌فروغ تبدیل‌شده و اندام ضعیفی که روی پاهایش بند نمی‌شود،دور از چشم مادرم از ته دل ضجه زدم از خدا خواستم زندگی‌مان دوباره رنگ و بوی گذشته را بگیرد .خیلی جدی مقابلش ایستادم و در یک نامه از او خواستم که به کارهایش پایان دهد و خودش هم که بیشتر خسته شده بود قول داد مواد را کنار بگذارد ولی هر دفعه روشی را تجربه می‌کرد و هر بار ناموفق‌تر از دفعه قبل و با تخریب بیشتری بازمی‌گشت .بیست سال تخریب را نمی‌شود جزئیاتش را نوشت ،فقط کسانی که این روزها را لمس کرده باشند می‌دانند من چه می‌گویم ،اینکه آدم حتی آرزوی مرگ خودش را می‌کند،چه روزهای سختی که گذراندم ،گاهی اوقات می‌گفتم یعنی می‌شود امشب که می‌خوابم دیگر بیدار نشوم ،از نگاه‌های دیگران خسته شده بودم ،از اینکه مورد ترحم قرار بگیرم زجر می‌کشیدم تا اینکه دوست عزیزی این مکان مقدس را به ما معرفی کرد .جایی بود که برایم زیباترین روزها را رقم زد ،سفر ما شروع شد و به من گفتند تو هم‌سفری و باید در کنار مسافرت بامحبت حرکت کنی و من می‌دیدم کسانی که روزی مثل ما در منجلاب اعتیاد گرفتار بوده‌اند حالا درمان شده‌اند و خود راهگشای درراه ماندگارند.شروع خوبی بود ولی مسافرم با شکستن حرمت‌های کنگره ،  مرتب سفرش خراب می‌شد ولی در من ایمانی قوی وجود داشت که این مکان ما را به سرمنزل مقصود می‌رساند .آموزش‌های نابی را می‌گرفتم که روحم را تازه می‌کرد و مرا به خودم بازمی‌گرداند  ،محکم و قوی گام برمی‌داشتم تا اینکه بعد از سه سال و اندی گفتند حالا که مسافرت سفر نمی‌کند تو هم برو وقتش که رسید بیا .اطاعت امر کردم و در لحظه خروجم از این مکان که خیلی برایم سخت بود لحظه‌ی رهایی‌مان را به تصویر کشیدم و رفتم .در این مدت چه گذشت بماند،بعد از یک سال و نیم دوباره لطف حق نصیبمان شد و سفر جدیدی را شروع کردیم که با قبل تفاوت داشت و هدف فقط رهایی بود و بعد از یازده ماه و شانزده روز در جشن هم‌سفر تصویری که در ذهنم دیده بودم به واقعیت پیوست و سجده شکر رفتم .با تمام وجود از بزرگ‌مرد کنگره تشکر می‌کنم و عمر باعزت از خدا برایشان می‌خواهم و همچنین از کمک راهنمایان زحمتکش تشکر می‌کنم .حالا بعد از چند ماهی از سفر مشکلات که همان بازپرداخت بدهی‌ها است می‌گذرد ولی باتدبیر مسافرم انشا الله کم‌کم حل می‌شود .
به امید رهایی همه عزیزان گم‌کرده راه و آرامش برای زندگی‌شان ......      پایان

 همسفر زهرا

Print Friendly Version of this page
[ سه شنبه 1 تیر 1395 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ همسفر ندا کوچکی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


یاد الله در هر جا ،یاد خود از قطره به اقیانوس است .
در اندیشه ایم که زمان را به مهار خود در آوریم زیرا ما کتابی زنده هستیم که هر لحظه یک ورق آن با دقت و ظرافت خاصی حک می شود پس باید کاری بشود که به گذشته رجوع ننماییم. صفحه ها همه تمیز و پررنگ نوشته بشود و این همان قالبی است از بیداری نیروهای خفته ی بدن ، درخت صاف نمودار است و شکوفه های سفید نوید رهایی و پایان اسارت از آنچه نمی دانستیم.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب